« كات! اين صحنه فلاش بك ندارد » نقدي است بر مجموعهي « خيس در سكانس صفر » سرودهي « علي ياري » غزلسراي خوب ايلامي كه در شمارهي تابستان 1381 فصلنامهي هشتاد ( نشريهي تخصصي شعر خوزستان ) به چاپ رسيده است.
در اين مقاله سعي كرده بودم تا حدود زيادي گاردم را نسبت به قالب غزل ـ زندهترين شكل كلاسيك شعر فارسي ـ به نمايش بگذارم. هر چند امروز اگر اين مقاله را تنظيم ميكردم، بخشهايي از آن عوض ميشد ولي از آنجا كه هنوز هم با تفكري كه اين مطلب بر اساس آن تنظيم شده موافقم، ترجيح دادم نوشتهام را عيناً در محيط وبلاگ به نمايش بگذارم و اميدوارم دوستان عزيزم جداي از تعارفات معمول كه ظاهراً دامن پرشين بلاگ را هم گرفته، با « كات! اين صحنه فلاش بك ندارد » برخورد كنند / اميدوارم.
ابتدا غزلي از اين مجموعه:
نماي اول اين ماجرا : خيابان … زن ….
برو به سمت هياهوي گيج ميدان زن
بايست رو به خيابان بي شماره ي چپ ]
]
درنگ كرد كمي رو به آن خيابان زن
-
] همين كه پنجره اي رو به روت باز شود
بگو كه آمده اي با دلي پشيمان زن ]
…..
هوا خراب شده ، كات ! كار تعطيل است.
نمي شنيد ولي هيج توي باران زن
-
] بايست خانم ! فردا بيا ] ولي گم شد
ميان همهمه ي گنگ عابران آن زن
-
] بايست خانم ! ] اما ! قدم زنان مي رفت
به سمتِ خاطره با گيسوان افشان ، زن
به يادش آمده بود آن شب ، آن شب برفي
و مرد جمله ي « فانوس را بگيران زن »
و بعد از آن شبِ كشدار و پُر توهم بود
گذشت از خودش ، از هرچه داشت ايمان زن
□
و او كه حالا مادر بزرگ اين قصه ست
شبيه قصه رسيده ست رو به پايان …
كات ! اين صحنه فلاش بك ندارد
« خيس در سكانس صفر » از آندسته مجموعههايي است كه شايد تمام كساني كه با ادبيّات فارسي آشنايي مختصري دارند، لااقل از خواندن يك شعر از آن سري تكان داده و لذّت ببرند؛ البته اين پيشبيني علاوه بر بيان موفّقيّت اين مجموعه در جذب مخاطب از قشرهاي مختلف، ميتواند به نوعي بيانگر يك ضعف عمده نيز باشد، ضعفي كه از اختلاف فاحش فُرم و محتوا و تا حدودي زبان شعرها با همديگر نشأت ميگيرند. من نيز به عنوان يك مخاطب از خواندن شش غزل كه تا حدودي با مؤلّفههايم از شعر موفّق خوانايي دارد، لذّت ميبرم؛ « نقطه غزل تمام… » ( ص 5 )، « سلام، آقا من … » ( ص 29 )، « چقدر شانه به شانه… » ( ص 31 )، « اين صحنه: مرد و … » ( ص 51 )، « خانم بزرگ … » ( ص 61 ) و « نماي اوّل اين ماجرا… » ( ص 63 )، اين مجموعه را شامل ميشوند.
احتياج به آوردن دليل نيست، كه در سالهاي گذشته تمام صحبتها در باب شعرهايي كه نمونهاش در « خيس در سكانس صفر » آمده ( به جز چند غزلي كه نام بردم ) گفته شده و مخاطب شعر امروز، در كوران تئوريهاي جديد، حوصلهي شنيدن حرفهاي تكراري را ندارد. لذا اين مقاله صرفاً نقدي بر همان چند شعر و نه تمام مجموعه است.
غزل، در دو سه دههي گذشته خصوصاً در چند سال اخير، به نوعي تحتالشعاع خط سير شعر سپيد بوده و اين تأثير بيشك از آن روست كه سپيد، روند علميتري را دنبال كرده است. زمانيكه شاعراني همچون « منزوي » و« بهمني » از زبان كليشهاي شعر كلاسيك فاصله گرفتند، و آثار زيبايي هم خلق كردند، مدّتها از تثبيت زبانهايي با معيارهاي جديد در شعر آزاد گذشته بود و حالا هم در حاليكه اكثر شاعران كلاسيككار، در فرهنگ لغات دنبال معني واژههاي شعر قرن هشتميِ خودشان ميگردند و از حافظ و سعدي و مولانا براي قافيههاشان مدد ميگيرند، با تلاش كسي مثل « محمد سعيد ميرزائي » يا همين علي ياري كه ميآيند و در حد توانشان باورهاي امروز شعر را در غزل ميگنجانند و به روز، غزل ميگويند، احساس ميشود يك شوك موقّتاً اين قالب را از مرگ حتمي نجات داده است.
اگر قبول داشته باشيم كه نياز و تمايلات انسان هر دوره، خصيصههاي هنر آن دوره را بنيان مينهد و شاخصهايي كه در شعر امروز خودنمايي ميكند وابسته به همين نيازهاست، پس لازمهي غزلگفتن نيز، توجّه داشتن به آنها ميباشد ـ البته به شرط آنكه روح غزل كه هويت اصلي اين قالب است به دست فراموشي سپرده نشود ـ .
در اين فرصت، به بررسي ميزان موفّقيّت ياري در بهوجود آوردن برخي تشابهات بين غزلش با مؤلّفههاي شعر امروز ميپردازيم.
دو تكنيك در اين شش غزل، زياد به چشم ميخورد: چند صدايي و سپيدخواني؛ و طبيعتاً منِ مخاطب، دنبال فلسفهي شاعر در بهكار بردن اين تكنيكها ميباشم. البته اكثر اين غزلها با زبان روايت بيان شدهاند و چند صدايي در شعر روايي، امري عادي مينمايد. پليفونيك كه از بازوهاي قوي تأويلپذيري در شعر محسوب ميشود با وارد كردن صداهاي ديگر ميتواند چراغ ذهن خواننده براي پيدا كردن نقش خودش در جريان كلّي شعر باشد ولي متأسّفانه در شعر ياري اين اتّفاق رخ نميدهد؛ چند صدايي فقط در سطح به چشم ميخورد و شاعر براي ايجاد فضايي باز و گاهاً ابهامآميز، فقط به سپيدخواني متوسّل ميشود.
سپيدخوانيهايي كه گاه كار را زيبا كرده، خواننده را مجبور ميكند فكر كند، تصميم بگيرد و واژه بگذارد. مانند:
« چقدر شانه به شانه قدم زدم با تو
بپيچ! پيچيدم سمت خانه… امّا تو
كه رو به روي دري باز ايستادي باز
خودت نبودي انگار مثلِ… مثل چه وقت؟!
چرا نگفتم قبلاً به جز من آيا تو…؟ »
( چقدر شانه به شانه… ، ص 31 )
گاهي نيز سپيدخوانيها، غير ضروري و اجباري به نظر ميرسد و تنها به دليل همسنگ نبودن فُرم و محتوا ايجاد شده است. حالا وزن شعر اجازه نداده جمله تمام شود و خواننده مجبور است همان ذهنيّت شاعر كه روي كاغذ پياده نشده را فرض كند:
« خانم! خيال از سر شاعر پريد و رفت
اين دست بشكند كه… نه آخر شما چرا؟! »
( نقطه غزل تمام…، ص 6 )
« و او كه حالا مادربزرگ اين قصّه است
شبيه قصّه رسيده است رو به پايان … »
( نماي اوّل اين ماجرا … ، ص 64 )
البته ابهامي كه به آن اشاره شد در تمام شعرهاي ياد شده موقّتي است. شاعر در طول روايت، لايههايي از ابهام را به شعر، تزريق ميكند كه البته تا سرانجام شعر، دوام نميآورد. يا در طول غزل بيتي ميآيد كه فضاي تفكّرانگيز ساير بيتها را كمرنگ ميكند و حتّي كلاً از بين ميبرد مانند اين بيت از شعر« چقدر شانه به شانه… »:
« ادامه سُر خوردم سمت كودكيهايم
به سمت لكنت شفاف، آب … بابا… تو »
كه در واقع به ما اعلام ميكند اگر در بيتهاي بعدي به صرافت يافتن ارتباط بين اسب و جوجه و آشكشك و ناظم و … افتاديد، سري به خاطرات دورهي دبستان خود بزنيد!
يا در پايانبندي، كليد ابهام، تقديم مخاطب ميشود و اين مسأله را كه كاملاً تعمّدي به نظر ميرسد ميتوان به قصّهي شب كودكي تشبيه كرد كه در خلال آن، قصّهگو فقط انتظار خوابيدن از بچّه را دارد نه فكر كردن، نتيجه گرفتن و دخيل شدن در اتّفاقات قصّه؛ مانند غزل « خانم بزرگ… » كه به دليل ساختار پيچيدهتر نسبت به ساير شعرها وسپيدخوانيهايي كه در جايجاي آن ديده ميشود ميتوانست ابهامي زيبا را در خود جاي دهد. تركيبي از سه مكالمهي جداگانه در زمانهاي متفاوت، ساختار شعر را تشكيل ميدهد. مكالمهي اوّل ميان خانم بزرگ و شخص ثالثي كه ميتواند خود شاعر باشد در زمان حال؛ مكالمهي دوّم ميان خانم بزرگ و مردي كه تصويرش در قاب عكس وجود دارد در چهل سال پيش؛ و بالاخره مكالمهي سوّم بين تصوير جواني خانم بزرگ و تصوير مرد ناشناس كه از چهل سال پيش ادامه دارد. امّا در دو بيت پاياني، شاعر باز هم روايت را لو داده و به قولي، قضيّه را كف دست خواننده ميگذارد.
امّا علاوه بر مطالب ياد شده، غزلهاي منتخب « خيس در سكانس صفر » از زواياي ديگري هم قابل بررسي است كه يكي از آنها معطوف شدن به رديف شعر ياري ميباشد. چهار شعر از اين غزلها داراي رديف هستند و اگر با توجّه به فرمشان فرض كنيم جزء آخرين سرودههاي اين دفتر هستند، ميتوانيم به ميزان علاقهي شاعر به استفاده از رديف پي ببريم.
اين تزريق موسيقايي، عنصري از شعر كلاسيك است كه ايكاش هرگز توسط نياكان ما ابداع نميشد. شعر كلاسيك به دليل موزون بودن، بالفطره از ضريب آهنگي بالايي برخوردار است و شاعري كه به اين آهنگ اكتفا نميكند براي بهكار بردن رديف، تنها دو راه پيش رو دارد. او كه در پايان هر نيمبيت، يك يا دو يا چند كلمهي تكراري دارد، يا ميبايست آنقدر انرژي صرف كند كه هر نيمبيت چه از لحاظ هجايي و چه مفهومي، با آن كلمات تطبيق پيدا كند، يا نميتواند به اين مهم دست پيدا كند كه در آنصورت احساس ميشود رديف به زور در كنار واژههاي ديگر كاشته شده و بالطبع از بار معنايي ـ حسي بيت و نهايتاً تمام شعر كاسته ميشود.
به عنوان مثال ميتوان به غزل « اين صحنه: مرد و… » توجّه داشت كه هر چند شايد روي هيچ بيتي نتوان انگشت گذاشت و ادّعا كرد رديف با بيت مربوطه به طور كامل، خوانايي ندارد امّا به كلّيّت غزل كه برميگرديم احساس ميكنيم اگر رديف نبود، كار زيباتر ميشد و اين احساس در بيت بعد از مربّع بيشتر دست ميدهد:
« در كوپهي شمارهي يك واگن ششم
از مرد ميگريخت قراري در ايستگاه »
و يا غزل « نماي اوّل اين ماجرا… » كه در چند بيت، واژهي زن نه بار حسّي به دوش ميكشد نه بار مفهومي و هر خوانندهي معمولي هم اگر اين كلمه را در پايان بعضي بيتها نبيند درك خواهد كرد كه جمله يا خطاب به زن است يا در وصف حال او آمده است:
« ـ همين كه پنجرهاي رو به روت باز شود
بگو كه آمدهاي با دلي پشيمان زن! »
« و بعد آن شب كشدار و پر توهّم بود
گذشت از خودش، از هر چه داشت ايمان، زن »
و يا بيت آخر، هر چند شاعر با حذف واژهي زن و گذاشتن نقطهچين، سعي كرده بر اين عيب سرپوش بگذارد ولي چارهاي نيست، بايد بپذيرد كه من خواننده به جاي نقطهچيناش، فقط از رديف استفاده خواهم كرد.
آخرين نكتهاي كه در باب غزل ياري لازم ميدانم به آن اشاره كنم، به شوخيهايش با اين قالب و فرار از آن برميگردد، كه ظاهراً در ميان كلاسيككاراني كه كار را هم كمي جدّي گرفتهاند ديگر به صورت يك اپيدمي در آمده است.
كوتاه و بلند كردن نيمبيتها، حذف كامل يك نيمبيت، جاگذاشتن رديف و كارهايي از اين دست.
« نشستهام به تماشا…
بزن، درنگ نكن، ميرسي به هر چه كه نيست
به هر چه ميخواهي با ترق و بعد فرار
هزار اسب هراسان گريخت از صحنه
ـ به بچّهها گفتم چند قلقلك كافي است
ـ چرا چنين شده امّا ترق؟ و بعد فرار؟!
نماي پايانيـ تيتراژ خوني بود
…
( سلام، آقا! من
… ، ص 29 )
« خروس، سيب، سبد
… سوت ميكشد ناظم
اجازهآقا! من
كسي بهجز من باور نكرد حرفاتُ »
( چقدر شانه به شانه
… ، ص 51 )
البته بايد قبول كرد و قبول كردهايم كه غزل نيز به عنوان يك قالب شعري آنقدر تقدّس ندارد كه نشود از عرف آن تخطّي كرد و بالطبع، جسارتهاي شاعرانه هم حقّي بر گردن شاعر دارند ولي با وجود تمام اين دانستهها جا دارد اين نوشته را با سؤالي از آقاي ياري و تمام كلاسيككاران متجدّد به پايان برسانم:
« اگر به اين فرم مكانيكي اعتماد داريد و معتقديد در اين چهارچوب ميشود با مخاطب ارتباط برقرار كرد، چه لزومي دارد اساس اين قالب را زير سؤال ببريد؟ »