احمد حسيني

انتهاي صفحه

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

 

اين دست فشردن است

اما : « گذشت! »

تمام من بود

كه از لبان تو بيرون زد

 

درمعرض بودم

و باد از جهات مختلفي مخالف شد

وگرنه، تو به اين مراسم نمي‌رسيدي

حالا

به خاطرات بگو‌ :

                   « آدم‌ معمولي فقط عاشق بود »

بنويس :

         خاطرات كهن بي خطرند

( چه سخت است

روبروي چشم‌هايي

كه افعال ساده را بعيد ! )

اما اين درخت

هنوز هم براي گريستن سايه مي‌كند

و من هميشه در باد

با گذشته‌هاي گذشته

به مراسمي مي‌روم

                     كه نرفته‌ام !

 

 

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

  :: سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

به تاريخم برگرد

 

خيابان است كه به انتها نمي‌رسد

و ميدان نمي‌گذارد نچرخم

گذشته بادي بود در گيس‌هايت

به تاريخم برگرد

به پيشاني‌ام كه به جاي خوبي ختم مي‌شد

مگر نه پيشينه‌ي اين پياده رو به گام‌هايمان مي‌رسد

مگر نه آمد بودي!        

 

 

ماشين‌ها در مسيرند

آدم‌ها در مسير

ولي اين مفعول بالفطره

از چند جمله بايد بزند بيرون

از چند پنجره؟

( اين پنجره هم نمادي نبود

كه در شعرم باز شود )

دست‌هايي به ما تجاوز كردند

و من به تمام پنجره‌ها مظنونم

حالا كه جمله‌ها تمام وُ

نيامد شده‌اي!

 

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

به تاريخم برگرد :: جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

يك دو سه . . .

 

1 عيد باستاني نوروز ، بر تمامي ايرانيان عزيز مبارك باد.

سال بسيار خوبي را براي همه ،آرزو مي كنم.

2 شماره ي دهم نشريه ي ادبي هشتاد ويژه ي شعر امروز ايران ، به زودي منتشر مي‌شود. هنرمندان عزيز مي توانند آثار خود را به آدرس الكترونيكي hashtad@noavar.com و يا صندوق پستي 458 64615 ارسال نمايند.

3 اولين مجموعه شعر شاعر خوب خوزستاني ، سياوش سبزي با عنوان « درباره‌ات بودم » منتشر شد.

ضمن تبريك ، عزيزاني كه مايل به تهيه ي اين كتاب مي باشند ، مي توانند با ايشان يا گروه ادبي هشتاد ، در مورد نحوه ي تهيه ي اين كتاب ،‌ مكاتبه و هماهنگي هاي لازم را بنمايند.

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

يك دو سه . . . :: جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

دو غزل

اين دو كار قديمي برايم خيلي خاطره انگيزند و خوشحالم كه ايام سوگواري امام حسين، بهانه‌اي شد تا شما هم آنها را بخوانيد.

(1)

غروب، وحشت، و اضطراب رفتن بود

و حس غربت كه ميهمان يك زن بود

زني كه روحي اسير درد با خود داشت

و خسته قلبي كه فكر ايستادن بود

نگاه آخر به ياس‌ هاي افتاده

شبيه صد بار در دقيقه مردن بود

و سخت تر صحنه اي كه ماه بر نيزه

هنوز هم شرمسار برنگشتن بود

نهيب حركت، نمك به زخم ها پاشيد

كه مبدأيي تازه در عذاب ديدن بود

تبار قربانيان كه راه افتادند

براي او وقت جنگ بغض و شيون بود

×××××

خجالت آباد ديده شد، و زن بي تاب

براي افشاي راز سر بريدن بود.

 

(2)

صداي شيهه ي اسب، دختري مبهوت

زمان تلخ ظهور باوري مبهوت

هجوم سيلي و تازيانه و آتش

فرار، وحشت، نبض كفتري مبهوت

دويد سمت گودال، ديد مي گريد

ميان پنجه ي گرگ، خنجري مبهوت

و بغض ثانيه هاي سرخ با او بود

كه تاختند به سمت پيكري مبهوت

غروب شد، گل ني هم آفتابي شد

يتيم مانده و اشك و آخري مبهوت

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

دو غزل :: دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

لذت ادبی و حرف های ديگر

شماره‌هاي 8 و 9 نشريه‌ي ادبي هشتاد منتشر شد.

اين شماره با آثاري از:

محمد آشور، احسان الهي‌فر، رضا بختياري‌اصل، زينب حسن‌پور، احمد حسيني، رقيه رستمي، امين زنگنه‌زاد، بهمن ساكي، سياوش سبزي، محمدعلي شاكر، محمدرضا شالبافان، آيت شايگان، مجتبي شايگان، عماد شوشتري، عباس عبادي،پويا عزيزي، ميرزاآقا عسكري، هرمز علي‌پور، علي فتحي‌مقدم، صادق كريمي، محمود كريمي، كيانوش كريميان، پرويز گراوند، مهدي متين‌راد، ژيلا مددي، مهدي مرادي و زهرا مطرودي آراسته شده است.

21 شعر، يك گفتگوي 5 نفره بين احمد حسيني، بهمن ساكي، سياوش سبزي، مهدي متين‌راد و مهدي مرادي با عنوان لذت ادبي و حرف‌هاي ديگر، مصاحبه‌ي محمدعلي شاكر با ميرزاآقا عسكري با عنوان عبور جهان از فرديت شاعر، نقد مجموعه شعر سهيل غافل‌زاده با نام« خانِ واده » توسط مجتبي شايگان با عنوان شيدايي در متني درونگرا، مقاله‌اي با عنوان آركائيسم و مافياي ادبي از كيانوش كريميان، ادبيات در دنياي مجازي يا بررسي وبلاگ‌هاي ادبي از عباس عبادي و 4 شعر از توي دريكوت، آلن گينزبرگ، مونا ون دوين و رشيد سليم الخوري ترجمه شده به ترتيب توسط: مهدي متين‌راد، پويا عزيزي، آيت شايگان و محمود كريمي، حاصل اين اتفاق است.

« هشتاد » به صورت فصلنامه بوده و اعضاء شوراي سردبيري آن عبارتند از:

احمد حسيني، مجتبي شايگان، عباس عبادي و مهدي متين‌راد.

علاقمندان مي‌توانند جهت دريافت هشتاد، با آدرس آن مكاتبه‌ي پستي يا الكترونيكي داشته باشند.

لذت ادبي و حرف‌هاي ديگر

تنظيم: احمد حسيني

احمد حسيني: در آغاز بابت حضورتان در اين گفتگو تشكر مي‌كنم و با توجه به آشنايي خوانندگان هشتاد با شما و آثارتان، پيشنهاد مي‌كنم بدون معرفي و مقدمه وارد بحث اصلي شويم.

التذاذ ادبي و ضرورت به وقوع پيوستن آن در مواجهه‌مان با متون ادبي، مقوله‌اي است كه مايلم به آن بپردازيم.

بهمن ساكي: براي انتخاب اين موضع، تشكر مي‌كنم.

من فكر مي‌كنم همه‌ي معيارها در ادبيات به سمت لذت پيش مي‌رود؛ هر چند التذاذ ادبي فقط يك معيار در كنار ديگر معيارهاست. ضمن اين‌كه فكر مي‌كنم لذت بردن از ادبيات در عصر ما، دامنه‌دارتر شده است، امروزه با شكسته شدن اقتدارهاي گذشته مواجه‌ايم بدين معني كه داناي كل از تخت پائين كشيده شده و موضوعي به نام قدرت، چيزي به عنوان ضد قدرت را درون خود مي‌پرورد و در هر لحظه امكان فروپاشي معنا به سود معنايي ديگر وجود دارد. التذاذ ادبي در دل اين فرايندها زندگي مي‌كند. فرد، هم در قياس با فرديت خود در برابر خود، و هم در قياس با فرديت خود در برابر موضوعي به نام جهان، تعريفي براي ذائقه‌ي خود پيدا مي‌كند.

« دون كيشوت سروانتس » جاي خود را به « گرگوار سامسا كافكا » مي‌دهد ـ نه به لحاظ شخصيتي بلكه به لحاظ وضعيتي ـ آدمي كه تجربه‌ي اين دو لذت را دارد و در جهان متلاطم امروز، فرو ريختن آني مفاهيم را به عينه مي‌بيند، درك « گرگوار سامسا كافكا » براي او پيچيده نيست، بلكه لذت بخش هم هست.

حسيني: پس امروز كه هر چيزي چند معنايي يا حتي نامعنايي خود را در خود مي‌پرورد، التذاذ ادبي را حتي مجموعه‌ي هنرمندان هم نمي‌توانند به يك سمت و سو سوق دهند.

سياوش سبزي: دوست دارم اين جمله‌ي شما را كمي باز كنم. لذت ادبي يك بحث شخصي است؛ يعني من ـ حتي به عنوان يك شاعر ـ نمي‌توانم بگويم مخاطبان شعر فارسي در حال حاضر از چه متني لذت مي‌برند چون متن‌ها در حال تغييرند، طبيعتاً سليقه‌ها هم بايد تغيير كنند.

مهدي مرادي: اينجا سؤالي مطرح مي‌شود: اينكه چه مي‌شود در دوره‌اي اثري با اقبال مواجه مي‌شود و اثر ديگر نه؟ مثلاً شعري در دوره‌ي خودش خوانده نمي‌شود و در دوره‌ي بعد همان شعر وردِ زبان‌هاست. شعر « بيژن الهي »و« بهرام اردبيلي »

و ديگران را ببينيد كه امروز، دوباره مورد بازخواني قرار گرفته. خودم كه فكر مي‌كنم بابت تب و تاب‌هاي سياسي آن دوره بوده است كه مثل ابر جلوي آفتاب اين شعر آمده بود. حضور پر رنگ شاعران ديگر هم بي تأثير نبوده كه ديكتاتوري حاكم بر زبانشان، ذهن مخاطب را به سوي نوع خاصي از شعر كه طبيعتاً نوع خاصي از لذت را هم به همراه داشته سوق مي‌داده. امروز مي‌توانم منصفانه‌تر از شعر آنها لذت ببريم و بهره بگيريم.

حسيني: البته درست است كه در زمانه‌ي ما سليقه‌ها بسيار متفاوتند ولي اشتراكاتي هم ـ به درست يا غلط ـ وجود دارد كه باعث شده اين سليقه‌ها در جاهايي به هم برسند. مثلاً اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه مؤلفه‌اي مثل چند صدايي كه در شعر دهه‌ي هفتاد زياد به آن پرداخته شد، ناخودآگاه در ميان مخاطبان مبدل به يك سليقه‌ي عمومي شد و عموماً اين ويژگي در هر متني ديده مي‌شد لذت آفرين مي‌نمود. حتي سؤالي كه آقاي مرادي مطرح كرد هم گواه بر وجود نقاط مشتركي است كه در ذائقه‌ي مخاطبان وجود دارد و بي‌شك شاعري با اقبال مواجه مي‌شود كه خودآگاه يا ناخواسته انگشت روي اين اشتراكات گذاشته باشد.

مهدي متين‌راد: دقيقاً همين‌طور است. ولي اينجا مسأله‌اي كه هست اين است كه ما لذت را در چه مي‌بينيم؟ آيا مي‌خواهيم لذتي آني به مخاطب دست بدهد يا لذتي براي ما مهم است كه ماندگاري يك اثر را تضمين مي‌كند؟ مثلاً در سروده‌هاي كسي مثل مريم حيدر زاده كه زياد هم در مورد آنها صحبت شده، اين شخص به اين نقاط مشتركي كه آقاي حسيني اشاره كردند دسترسي يافته اما الآن مي‌دانيم كه اين يك فريب بيش نبوده و لذتي كه ماندگار نباشد، براي ما ارزشي ندارد. مثل لذت از غذا خوردن است كه وقتي سير شديم ديگر تبديل به عذاب مي‌شود.

ساكي: ببينيد! وقتي ما مي‌آييم جريان شناسي مي‌كنيم ناچاريم به موضوع تاريخ متوسل شويم.

تمام دگرگوني‌ها در عرصه‌ي جغرافياي سياسي ـ اجتماعي، حلقه‌هاي اين زنجيرند. تغيير در هر كدام، طيف دامنه‌داري از تغييرات در ديگر عرصه‌ها را موجب مي‌شود. ذائقه‌ها هم در سايه‌ي اين تغييرات شكل مي‌گيرند و در واقع به روز مي‌شوند. تلقي معاصران بيهقي از كتاب تاريخ بيهقي چه بوده و تلقي ما چيست؟ شايد آنها تاريخ بيهقي را يك كتاب تاريخ نگاري در رديف ديگر كتاب‌هاي تاريخ مي‌ديدند. اما وقتي انسان اين عصر با اين اثر مواجه مي‌شود علاوه بر تاريخ نگاري‌ها و ادبيّت متن، با تجزيه و تحليل نظام سياسي ـ اجتماعي عصر بيهقي برخورد مي‌كند و اين خود لذتي مضاعف است. به هر حال يك متن با خصوصياتي كه در خود جمع كرده ممكن است دامنه‌اي وسيع‌تر از آنچه فكر مي‌كنيم داشته باشد. شعر نظامي درست است كه در دوره‌ي خودش به سر نمي‌برد اما در امتداد قرن‌هايي كه پيموده هنوز بعضي از ما آن را مي‌پسنديم. شما چه دليل ديگري بر اين واقعيت داريد؟

مرادي: من به نوبه‌ي خودم دلايلي اقامه كردم. شاخص‌هايي هستند كه در يك دوره پنهان مانده‌اند و الآن رو مي‌شوند. در ضمن نگاه‌ها هم فرق مي‌كند. ما وقتي برمي‌گرديم و تأويل‌هاي جديدي ارائه مي‌دهيم آن تأويل‌ها را در واقع با شرايط امروزي خودمان تطبيق داده‌ايم.

متين‌راد: فكر كنم بحث شرايط امروزي، مهمترين نقش را بازي مي‌كند. از آنجائيكه اين شرايط متغيرند، ذائقه‌ها هم تغيير مي‌يابند يا لااقل بايد اين طور باشد. اصولاً لذت، يك فرآيند نيست، بلكه مجموعه‌اي از فرآيندهاست كه با هم در تعامل هستند. از اين تعامل است كه در ما چيزي به نام لذت ايجاد مي‌شود. بسيار پيش آمده است كه شعري مي‌خوانيم و از آن خوشمان نمي‌‌آيد يا لااقل آن انتظاري را كه داريم برآورده نمي‌كند اما دفعه‌ي بعد و در يك موقعيت جديد، همان شعر براي ما لذت‌آفرين مي‌شود. اينجا ديگر چيزي در شعر اتفاق نيفتاده است بلكه اين ما هستيم كه در شرايطي متفاوت به سر مي‌بريم. پس ما در اينجا يك مجموعه داريم كه شامل شعر، خود ما و شرايطمان و نيز تعامل اينها با هم مي‌شود.

حسيني: ببينيد! وقتي از گذشته حرف مي‌زنيم مسأله‌ به تاريخ ادبيات برمي‌گردد. حالا غبارها كنار رفته‌اند. بعضي از برجستگي‌ها و ضعف‌هاي دوره‌هاي گذشته مشخص شده‌اند. ضمن اينكه ما خيلي بيشتر با نقد اين كارها برخورد داشته‌ايم و مشخص است از كدام مؤلفه‌هايشان خوشمان مي‌آيد يا نه.

سبزي: موافقم! لذت ادبي مثل خود ادبيات، در حال گسترش است و علاوه بر اينكه از فردي به فرد ديگر تفاوت دارد، نسبت به زمانه هم عوض مي‌شود. يعني من كه 10 سال پيش از شعر شاملو به حد اعلاء لذت مي‌بردم الآن چون ذوقم از شعر او فراتر رفته و شيوه‌ي لذت بردنم تغيير كرده، آن گزاره‌هايي كه مي‌آورَد يا واژه‌سازي‌هايي كه مي‌كند يا حتي وجه سياسي‌اش ديگر براي لذت بردنم كافي نيست. يا لذتي كه از سپهري مي‌برم تنها حسّ تاريخي مرا ارضاء مي‌كند.

به عبارت ديگر، هيچ‌گاه در شعر گذشتگان لذتي را كه از شعر امروز انتظار دارم جستجو نمي‌كنم.

متين‌راد: يك مورد ديگر، به جنبه‌ي برخورد ما با يك متن برمي‌گردد. اينكه عقلاني با آن برخورد كنيم يا عاطفي. البته شايد اين موارد در نگاه اول غير قابل تمايز باشند ولي به هر حال ذهن انسان امروز كه به شدت عقلاني و منطقي شده، در مواجهه با يك اثر هنري، بايد عقلانيت صِرف را كنار بگذارد. مثلاً اگر از جنبه‌ي منطقي به شاهنامه نگاه كنيم، اغراق‌ها آن‌قدر زيادند كه خنده‌مان مي‌گيرد ( فردوسي در تعريف زال مي‌گويد: « هزار و دوصد من سلاح گران / بپوشيد آن نامور پهلوان » يعني پوشيدن لباسي با وزن تقريبي 3600 كيلوگرم! ) يا در ديوان حافظ، عاشق به شدت، هيچ انگاشته مي‌شود و اين لااقل براي من خوشايند نيست. اما در جنبه‌ي عاطفي كار، حتي ـ جداي زيبائي‌هايي كه دارد ـ همين كه مرا از روزمرگي نجات مي‌دهد برايم لذت‌آفرين است. در مورد شعر امروز بايد بگويم تكنيك‌هاي اجرايي در اين متن‌ها با عقلانيت عمدتاً قابل توجيه است اما در مواجهه‌ي عقلاني، ديگر لذت حسي كه مورد نظر مخاطب ما و حتي خودمان است دست نمي‌دهد.

حسيني: بهتر است در مورد كيفيت لذت صحبت كنيم، در غير اين‌صورت بحث‌ها جسته و گريخته مي‌شود.

مرادي: به گمان من هر متني كه به ما لذت مي‌بخشد دست‌كم بايد نوعي انگيزه‌ي نوشتن را در ما بيدار كند. متني كه ما را در زندگي خودش سهيم كند و بخشي از زندگي ما را هم منعكس كند، به نظر مي‌رسد مي‌تواند يك متن لذت‌آفرين باشد.

حسيني: شما بايد منظورتان را از نوشتن توضيح دهيد. آخر تمام مخاطبان ما كه نويسنده نيستند. شايد هم نوع خاصي از نوشتن مورد نظرتان باشد.

مرادي: من اينجا از لذت‌هاي خودم به عنوان يك شاعر و به طرزي كودكانه و از سر شوق حرف مي‌زنم. اين مسأله‌ را بارت خيلي جالب طرح مي‌كند. او مي‌گويد: « متني به ما لذت مي‌دهد كه به زندگي ما نقل مكان كرده باشد » يعني من بتوانم در مواجهه با آن متن، بخشي از زندگي خودم را مشاهده كنم. در غير اين‌صورت فكر مي‌كنم بحث لذت ادبي منتفي خواهد شد؛ چون تجربيات خودم را به همراه يك سري رسوبات از گذشته به همراه دارم و وقتي شعري را مي‌خوانم كه دست مرا مي‌گيرد، لذت مي‌برم و به آن شعر عزيمت مي‌كنم. يك جمله‌ي معروف هم از فلوبر هست كه مي‌گويد: « يكي از راه‌ها براي تحمل زندگي، غرق شدن در ادبيات است؛ انگار در جشني جاودانه شركت كرده‌ام » خيلي وقت است دارم فكر مي‌كنم در آن جشن چه اتفاقي مي‌افتد كه با جشن تولد توفير مي‌كند؟ لذت اين جشن ـ ادبيات ـ از نوعي مشاركت و ميل مي‌جوشد و بالا مي‌آيد. اگر قرار باشد اثري آن لذت نوشتن را در من بيدار نكند و در واقع فقط مرا مرعوب خودش بكند، لذت‌آفرين نخواهد بود. اگر بخواهيم مصداق بياوريم، خيل شعرهاي دهه‌ي هفتادي. بسياري از اين شعرها ايجاد رعب مي‌كنند. مثلاً آنها ـ هفتادي‌ها ـ ادعا دارند كه داناي كل را كنار گذاشته‌اند و يا . . . ولي همچنان مي‌بينيم كه از يك موضع ستيزه‌جويانه با من مخاطب برخورد مي‌كنند؛ يعني اجازه نمي‌دهند در شعرشان بلند شوم، قدم بزنم، نفس بكشم و حتي ادامه‌ي آن را پي بگيرم.

سبزي: من صحبت آقاي مرادي را مي‌پذيرم؛ به دليل اينكه امروزه نگاه‌مان به شعر، نگاه به يك هستي مستقل است؛ به يك فرد. من شعر را يك انسان مي‌بينم و اين حق را به خودم مي‌دهم كه از آن خوشم بيايد يا نه. بعضي آدم‌ها مرا به زندگي‌شان راه نمي‌دهند و بالعكس، يعني گارد بسته‌اي نسبت به همديگر داريم. طبيعي است كه نمي‌توانيم از همديگر لذت ببريم. هرگاه شعر هم يك هستي مستقل شود بايد اشتراكاتي باشد كه با ما گره بخورد تا سازگار شويم و لذت ببريم و اين به معناي نفي و انكار آنها از جانب من نيست؛ تنها، مسأله‌ي انطباق در ميان است.

ساكي: اين يك رابطه‌ي دوطرفه است؛ يك طرف خالق اثر و طرف ديگر طيف وسيعي به نام مخاطب را در بر مي‌گيرد كه حتي خود خالق اثر هم مي‌تواند در آن بين قرار گيرد. اصلاً موضوع مهم‌تري كه در مفاهيم اتفاق مي‌افتد و به موجوديت معنايي جهان و دامنه‌ي لذت مي‌افزايد، عدم التزام به مفهومِ خود و يا مفاهيم آتيِ خود است. همين، دامنه‌ي مدلولي را توسعه مي‌بخشد و مخاطب جدي شعر، فاصله‌ي خود را با اين دگرگوني مي‌سنجد تا به نقطه‌اي به نام لذت از متن برسد.

متين‌راد: من مي‌خواهم در اينجا درباره‌ي تكثر ذائقه‌ها مطلبي بگويم. اينكه آقاي ساكي گفتند يك رابطه‌ي دوطرفه، بايد بگويم: شاعر، با ذائقه‌هاي مختلفي مواجه است. يعني هر يك از مخاطبين او، ذائقه‌ي خاص خودشان را دارند و فكر مي‌كنم در اينجا براي شاعر، حق انتخابي باقي نمي‌ماند ولي اين مخاطب است كه دست به انتخاب مي‌زند. او در بين شعرها مي‌گردد و هر چيزي را كه به ذائقه‌اي خوش آمد انتخاب مي‌كند.

نزار قباني حرف خوبي مي‌زند. او مي‌گويد:« مردم، قطب‌نما هستند و بدون اين قطب‌نما، شاعر نمي‌تواند نقطه‌اي را كه روي آن ايستاده است از نظر جغرافيايي بشناسد. »

سبزي: مسأله‌ي ديگري هم هست، همان بحث قديمي هنر براي هنر. كساني آمدند و گفتند هنر براي انسان. من اعتقاد دارم در متون ادبي بايد به تلفيقي از اين دو نظريه برسيم يعني هم هنر براي هنر باشد هم براي انسان. به عبارت ديگر اگر ما هنر را براي هنر بخواهيم من در مقام انسان، جايگاهي در آن براي خودم نمي‌يابم. در حالي‌كه اين وجه اومانيستي هنر است كه قادر است مرا در هستي‌اش مشاركت بدهد و در واقع دنياي مرا با دنياي خودش پيوند بدهد.

مرادي: در واقع شايد بشود گفت: شعري كه به مفاهيم ازلي ـ ابدي اشاره مي‌كند شانس بيشتري براي بقا دارد. اين البته فقط يك فرض است ولي چون مسأله‌اي است متعلق به همه‌ي انسان‌هاي آن عصر و عصرهاي ديگر، فرضي قابل بررسي است. مثال عيني‌اش فروغ فرخزاد، كه نه دغدغه‌ي آركائيسم و طنطنه‌ي كلمات را دارد و نه به زبان‌آوري مي‌انديشد. او از منظري به دنيا نگاه مي‌كند به عنوان يك زن، كه منظره‌ي انسان مأيوس دردمندِ دوره‌ي خودش است. فروغ هرگز يك اديب نبوده، برويد آثارش را بررسي كنيد و دستور زبان فارسي شعرش را ببينيد. اين مفاهيمي كه اشاره كردم در كار اكثر شاعران بزرگ دنيا هم يافت مي‌شود و البته با رنگ و بوي خاص خودشان. كافي است شعر ناظم حكمت، نرودا، قباني و . . . را بخوانيم. مگر نه آنها تجربه‌هاي ملموس خود را با ما در ميان گذاشته‌اند؟ مثل تجربه‌ي عشق به عنوان يك مسأله‌ي فراگير، همه‌گير و انساني.

حسيني: البته بايد توجه كرد كه صرفاً استعانت از مفاهيم ازلي ـ ابدي، تضميني در حادث شدن فرآيند لذت و يا ماندگاري يك اثر نيست. به هر حال شاخص تأثيرگذار ديگري هم در شكل گرفتن لذت ادبي، نقشي اساسي ايفا مي‌كند و آن مشخصه‌ي ويژگي هنر است. ببينيد! هر اثر زيبا، صاحب يك ويژگي خاص است كه با تكيه بر آن، قابل تشبيه با هيچ اثر ديگر نيست. خصيصه‌اي كه به تعبير ما « آن » و به قول جويس « چيستي » است. چيزي كه متأسفانه در بسياري از شعرهاي امروز يافت نمي‌شود و گاهي با متن‌هايي برخورد مي‌كنيم كه الگويي سرد از تصوّرات پديدآورندگان آن است كه به جاي عميق شدن در شكل دروني و جاندار هنر، به شكل بيروني معطوف شده، در صورتي‌كه اين حالت زنده‌ي هنر است كه از فعل ويژگي آفرينِ خلاقيت نشأت مي‌گيرد، به عكسِ شكل بي‌جان كه وجه تشابه تمام آثار هنري است. گمان دارم قباني است كه مي‌گويد: « هر شاعر بزرگ بايد يك روابط عمومي داشته باشد و ويژگي‌هاي شعر او، روابط عمومي اوست » من مي‌گويم اين روابط عمومي حتي مي‌تواند متعلق به هر شعر باشد نه هر شاعر.

متين‌راد: اينجا موضوع ديگري پيش مي‌آيد و آن ماندگاري اثر است. من نمي‌خواهم وارد اين مقوله شوم اما در ادامه‌ي بحث التذاذ ادبي فكر مي‌كنم دو نوع التذاذ ادبي وجود دارد، يكي لذتي كه هنگام سرايش به شاعر دست مي‌دهد كه اگر نباشد، شاعر كارش را ادامه نمي‌دهد و اين از موضوع بحث ما هم خارج است و ديگري لذتي كه پس از خلق اثر به مخاطب و شاعرِ پس از سرايش دست مي‌دهد . . .

حسيني: اما من تقسيم بندي شما را نمي‌پذيرم. التذاذ ادبي بعد از سرايش به آدم دست مي‌دهد و حتي خود شاعر هم به عنوان يك مخاطب، از شعر خودش لذت مي‌برد. اصلاً وقتي ما از يك متن حرف مي‌زنيم بايد وجود خارجي داشته باشد وگرنه اصلاً لذتي در كار نيست.

متين‌راد: چطور ممكن است در لحظه‌ي سرايش، به شاعر لذتي دست ندهد! اگر اين‌طور باشد كه شعري بوجود نمي‌آيد چون نمي‌تواند ادامه بيابد ( كه بعضي مواقع اين طور است و ما هم ديگر با شعر سروكار نداريم ). البته شما درست مي‌گوئيد. اين ديگر از بحث ما كه لذت ادبي است خارج مي‌شود. بگذريم! حالا سؤالي به ذهنم رسيد: اينكه آيا يك اثر ادبي كه از آن لذت نبريم، مي‌توانيم بگوئيم يك اثر ادبي است؟

مرادي: هدف ادبيات در وهله‌ي اول، لذت است. متون ادبي در مرتبه‌ي اول بوجود مي‌آيند تا لذت ببريم وگرنه مي‌توانيم به چيز ديگري رجوع كنيم. هدف ادبيات اين نيست كه ما را وادار به تأمل كند يا خيلي كارهاي ديگر كه مي‌تواند؛ اينها همه هست ولي كاركرد اصلي آن در بحث لذت ارائه مي‌شود.

سبزي: ببينيد! لذت يك بحث ساده نيست. كلمه نيست. وقتي من مي‌گويم از يك متن ادبي لذت مي‌برم دارم خودم را توضيح مي‌دهم. دارم مي‌گويم كه چه طوري هستم. وقتي مي‌گويم از وجه اومانيستي شعر خوشم مي‌آيد در حقيقت معيارهاي شخصي‌ام را عرضه مي‌كنم. بدين ترتيب، بحث لذت يك بحث پوياست كه مبيّن شخصيّت منِ مخاطب در هر دوره‌اي است.

ساكي: بعضي شعرها يا ديگر آثار ادبي هستند كه در دراز مدت با آنها سروكار داريم و در واقع به موجودي تزئيني بدل نشده‌اند؛ اين به قوّتِ خودِ متن است. شاعران بزرگ نبض‌هايي در پيكره‌ي نظام اجتماعي پيدا كرده‌اند كه معطوف شدن به آنها ضامن استمرار آثارشان شده است. مثلاً آدم هوشمندي به نام شاملو اين نبض‌ها را يافته و از طرفي با زباني قدرت‌مدار، به نقد قدرت مسلّط مي‌پردازد؛ يعني گفتمان دوطرفه‌ي قدرت كه هر كدام از اين قدرت‌ها شكل خاص خودش را دارد. لذتي كه از شعرهاي اين فرايند حاصل مي‌شود در هر دهه متفاوت است. يك بي‌نظمي بايد جايگزين شود تا طعم‌هاي جديدي خلق كند و به تدريج، خود به نظم بدل شود و جايش را به ديگري بدهد. اين جابجايي‌ها كمتر استثناء پذير است. اما دامنه‌داريِ آنها به قوت متن و توانايي‌اش در خلق لذت بستگي دارد.

مرادي: خب! در جامعه‌اي استبداد زده، طبيعي است كه چنين شعري مي‌تواند حرف بزند و شاملو از اين بابت قابل تحسين است، چرا كه به قول شما توانسته اين نبض را بگيرد. شعر او به بافت و خون من وارد مي‌شود و ادامه‌ي حيات مي‌دهد. وگرنه چرا از شعر براهني لذت نمي‌بريم؟ او كه بيشتر از شاملو دغدغه‌ي لذت‌آفريني ـ آن هم با تعريف امروزي‌اش ـ را دارد. نمي‌دانم چرا بعضي شعرها را كه مي‌خوانم فكر مي‌كنم دارم بستني ميوه‌اي مي‌خورم و خُب آدم خيلي زود از بستي ميوه‌اي دل‌زده مي‌شود!

شعر بايد با الگوهاي خواننده هم‌خواني داشته باشد. مثلاً ما ايراني‌ها از خواندن هايكو لذت نمي‌بريم. حالا تو بگو كساني در ايران هايكو مي‌گويند. من مي‌گويم ما ايراني‌ها فقط هايكو را مي‌خوانيم اما براي يك ژاپني، هايكو مجموعه‌اي از دريافت‌هاست.

متين‌راد: شما گفتيد هايكو با فرهنگ ژاپن سازگار است و ما از آن لذتي نمي‌بريم؛ اما با داعيه‌ي ادبيات جهاني چه كنيم و لذتي كه بايد در اين فرآيند اتفاق بيفتد؟

مرادي: من بر اين باورم كه ادبياتي از هر ملت مطرح مي‌شود كه ادبيات اصيل آن ملت باشد با رنگ و بويِ مردم‌اش. مثلاً در آمريكاي جنوبي، رئاليسم جادوئي نوشته شد، آمد و شكلِ فراگير گرفت. من هم به عنوان يك ايراني از رئاليسم جادوئي، آثار ماركز، چه و چه، لذت مي‌برم و اين به اشتراكاتِ فرهنگي ما مربوط مي‌شود اما باز هم فكر مي‌كنم اين نوع ادبيات نمي‌تواند در ايران نوشته شود. بالاخره آنجا آمريكاي جنوبي است و اينجا ايران؛ با تفاوت‌ در فرهنگ و سنّت و خيلي چيزهاي ديگر.

حسيني: موضوع ديگر اين است كه ذوق و سليقه‌ي اجتماع، خيلي ديرتر عوض مي‌شود تا يك فرد. فرد اختيارش دست خودش است و مي‌تواند با خودش اتفاق نظر پيدا كند ولي در اجتماع، به سادگي، اين اتفاق نظر بوجود نمي‌آيد. يعني همان گونه كه هايكو را ممكن است خيلي‌ها نپسندند، شعر معاصر را هم خيلي‌ها نمي‌پسندند و بايد زمان بگذرد تا آنها سليقه‌شان را تطبيق دهند.

اما بحثي كه كمي پيش از اين، آقاي مرادي مطرح كرد كه چرا از بعضي متن‌ها لذت مي‌بريم و از بعضي‌ها نه؟ به اعتقاد من اگر لذت بردن يا نبردنمان مطلق باشد، تا حدودي مشكل به خودمان هم برمي‌گردد. به هر حال هر متني لذت خاص خودش را منتقل مي‌كند و سليقه‌ي ما بايد تا حدودي انعطاف پذير باشد و حق نداريم تنها با داشته‌هايي كه در دامنه‌ي ذوقمان قرار دارند به يك متن مراجعه كنيم. اينجاست كه وقتي با متني مستقل كه چيز جديدي به ما عرضه مي‌دارد برخورد مي‌كنيم، لذت جديدي مي‌بريم. يعني بايد تعادل برقرار كنيم بين آن چيزي كه داريم و آنچه متن به ما مي‌دهد.

سبزي: بعضي شعرها هم وجود دارند كه از تجربه‌ي اولشان لذت مي‌بريم. دليلش هم اين است كه متن‌هاي مذكور در تجربه‌هاي اوليه از منبع ناخودآگاه تغذيه مي‌شوند اما وقتي مؤلف مي‌آيد متن‌هاي بعدي را با تجربه‌هاي اوليه تطبيق مي‌دهد و بنا را بر آنها مي‌گذارد، حالت مكانيكي و مستعمل بر آنها چيره شده و به جاي خلق شدن، ساخته مي‌شوند.

متين‌راد: من هم معتقدم ترجمه شدن دانسته‌ها در ضمير ناخودآگاه است كه به متون ادبي شخصيت مستقل مي‌بخشد و زمينه را براي لذت بردن خواننده فراهم مي‌سازد.

« مارينا تسوه تايوا » شاعر فقيد روسي چه خوب گفته كه: « هر چيزي به عالم بيرون تعلق دارد، از نظر من ناخوشايند است و هيچ توقعي از آن ندارم. آنچه دوست دارم، از بيروني به دروني بدل مي‌شود. يعني از لحظه‌اي كه مورد علاقه‌ي من است ديگر در بيرون من وجود ندارد. »

ساكي: مي‌خواهم دوباره به بحث آقاي مرادي برگردم. معضل ديگري هم در عدم موفقيت هايكوِ نوعي يا هر شعر ديگري ( مثلاً‌ شعر امروز ) در جذب مخاطب وجود دارد، آن هم رسانه‌ها هستند. بايد ببينيم رسانه‌هايي مثل صدا و سيما به دنبال چه نوع گفتماني هستند. طبيعي است كه آنها بخواهند ادبيات معطوف به مركزيت را رواج دهند و جايي براي ديگر گفتمان‌ها باقي نگذارند. اين مربوط به تمام كشورهاست. در عصر حاضر، هر صف‌آرايي نظامي، از پشتِ سرِ رسانه‌ها شروع مي‌شود. اين را به لحاظ اهميت رسانه‌ها عرض مي‌كنم. گزينش نوع گفتمان باعث ايجاد فاصله مي‌شود. اصلاً دوري و نزديكي را قدرت رسانه تعريف مي‌كند. يعني باعث مي‌شود خيلي اتفاقات در دنيا رُخ بدهد، مُد و دِمُد خود را طي كند و بعد به اينجا برسد و باز هم اشاره كنم اين فقط مربوط به اينجا نيست. اين عامل وقتي كنار عوامل ديگر مثل اقتصاد و سياست قرار مي‌گيرد، اثرش مضاعف مي‌شود.

حال شما به اين مجموعه، داده‌هاي بومي، محلي، ملّي و جغرافيايي را اضافه كنيد. اين شرايط به قدري كمپلكس مي‌شود كه صورت مسأله فراموش مي‌شود. مثلاً خود پست مدرنيسم، خاستگاهش آمريكاي شمالي است. صرف نظر از فاصله‌ي جغرافيايي آمريكا و اروپا، خود اروپايي‌ها هم استنباطي يگانه از يك مفهوم آمريكايي ندارند. به خصوص اروپاي شرقي و كشورهاي اسلاونشين؛ در اين كشورها ـ پسا كمونيست‌ها ـ رفتار به شكل متناقضي ضد بنياد گرايي است كه اين رفتار ماهيتاً ضد كمونيستي است. به نظر « فوكوما » پست‌مدرن به آن شكل كه مورد نظر منتقدان و نويسندگان آمريكاي شمالي است، متفاوت است با اروپاي شرقي. آمريكاي شمالي تهي از حافظه‌ي جمعي اروپائيان از جمله فاشيسم و ماركسيسم است. در ضمن اروپاي مركزي و اروپاي شرقي، تجربه‌شان از تاريخ منطقه بسيار فاجعه‌بارتر و پيچيده‌تر از اروپاي غربي است در نتيجه نمي‌توانند به همان شكل، در گفتمان پست‌مدرن شركت كنند. گويا از بحث دور شدم، فقط اضافه كنم كه نظرات فوكوما را در مقاله‌اي به ترجمه‌ي رضا قاسمي خوانده‌ام.

حسيني: پس ما در چه جايگاهي هستيم و اصلاً با توجه به فاصله‌ي جغرافيايي ـ سياسي ـ اجتماعي بيشتري كه با آنها داريم، قادريم درك صحيحي از وضعيت پست‌مدرن داشته باشيم تا بتوانيم از متوني كه در دامنه‌ي اين تعريف قرار مي‌گيرند لذت ببريم؟

سبزي: من كه مي‌گويم سنّت و مدرن را مي‌توانيم تشخيص بدهيم ولي متن پست‌مدرن را نه. يعني اصلاً گمان نمي‌كنم در ايران وجود داشته باشد. به اين دليل كه تئوري‌ها و مؤلفه‌هايي كه از پست‌مدرن كِش رفته‌ايم، يك نوع دور زدن مدرنيته است، مثل تكثّر و چند صدايي. ضمن اينكه پست‌مدرن يك رفتار است، تا ما رفتار پست‌مدرن نداشته باشيم چگونه مي‌توانيم در متني كه زائيده‌ي انديشه و رفتار و حالات ماست، آن وضعيت را ارائه دهيم! پس لذت پست‌مدرن چگونه مي‌تواند اتفاق بيفتد؟

ساكي: متن پست‌مدرن وجود دارد ولي همان‌طور كه گفتم در ايران گفتمان مخصوص خودش را دارد. گرچه شايد متن پست‌مدرن كم باشد ولي درك پست‌مدرن در حال شكل گرفتن است هر چند با تأخير؛ ولي مي‌خواهم به يك جنبه‌ي ديگر كه عدم قطعيت است اشاره كنم. هيچ تناقضي در عدم قطعيت دامن زده نمي‌شود بلكه آشكار مي‌شود. بحث فعلي من در مورد درك پست‌مدرن است نه متن پست‌مدرن. يعني دركي كه اين وضعيت را تشخيص دهد نه آنكه آنها را پيچيده‌تر كند. مثلاً كارتون‌هايي كه همه در كودكي ديده‌ايم به نوعي آبشخورشان، مدرنيسم است. « پلنگ صورتي » رفتاري چندگانه و البته تك‌محوره داشت نه شكلي چندگانه و چندمحوره؛ و بچه‌هاي آن دوره با اين مفاهيم كنار مي‌آمدند و حالا هم بچه‌هاي ما به راحتي با كارتون « گربه ـ سگ » كه تظاهرات پست‌مدرنيستي دارد كنار مي‌آيند. يعني اين گربه ـ سگ كه هم گربه است و هم سگ و هم هر دو و هم هيچ‌كدام، تنها يك موجود خياليِ صرف نيست. دوره‌اي كه بچه‌هاي ما در آن زندگي مي‌كنند اين شرايط را دارد و در خودش جمع مي‌كند يعني دركي كه از آن حرف مي‌زنيم در حال شكل گرفتن است و اصلاً ديگر بحث پست‌مدرنيسم كنار مي‌رود. شايد فرداها وضعيتي ديگر رقم بخورد. ما نياز به شكل گرفتن درك جمعي داريم. كارتون را هم كه مثل مي‌زنم خيلي خنده‌دار و خجالت‌آور نيست. اين هم نوعي ادبيات است كه پيش از به تصورير كشيده شدن، مكتوب شده. اگر بخواهيد هنوز هم مي‌شود كارتون آن مرد تنومند با نُه سر، كه البته در هيچ كدام فكر تنومندي ندارد را مثال بزنم. سينما كه جاي خود دارد.

سبزي: به هر حال من باز هم مي‌گويم كه نه تنها متون پست‌مدرنِ چشم‌گيري از سوي شاعرانمان خلق نشده كه مورد خوانش قرار بگيرد، بلكه هنوز درك صحيحي هم از اين وضعيت در جامعه‌ي ما شكل نگرفته است. اما الآن مطلب ديگري به ذهنم آمد كه مايلم آن را مطرح كنم و آن موضوع جهاني شدن است. همه دوست داريم در سطح جهان ما را بشناسند، ولي شعر كه فوتبال نيست، رونالدو را در چند ماه مطرح كند يا مثلاً كسي پنج دقيقه در رئال مادريد بازي كند و مطرح شود. كارمان اين گونه نيست؛ لوازمش را هم نداريم و گمان مي‌كنم به صورت شخصي هم لازم نيست دغدغه‌ي چنين كاري را داشته باشيم. اصلاً‌ بيهموده است هدفمان اين باشد كه مردم جهان ما را بشناسند، چون ما ايراني هستيم و ايراني بودن يعني سختي در مسير مطرح شدن. بهتر است واقع بين باشيم!

حسيني: آقاي سبزي! قبلاً در مورد مشكلات ارتباطي در ايران صحبت كرديم. حتي در مجموعه‌ي كوچك‌تري به نام خوزستان هم با اين معضل دست و پنجه نرم مي‌كنيم. ولي وقتي بحث ماندگاري پيش مي‌آيد، تاريخ ادبيات پيش كشيده مي‌شود و اگر منصفانه سابقه‌ي ذهني اين تاريخ را بازخواني كنيم در مي‌يابيم كه چندان هم فراموش‌كار نيست.

سبزي: اما اين نظر، خيلي آرمان‌گرايانه است. ما به قول شما در خوزستان مشكل داريم. همگي چند سال است داريم كار مي‌كنيم، در نشريات مختلف محلّي شعر چاپ كرده‌ايم، در جلسات اكثر شهرها، شعر خوانده‌ايم. گمان مي‌كنيد چه تعداد از خوزستاني‌ها ما را مي‌شناسند؟ در تهران كه شايد فقط چند نفري كه با آنها ملاقات داشته‌ايم!

به هر حال من كه دوست ندارم جهاني نشوم. آرزو دارم ولي اين آرزو همان‌طور كه گفتم خيلي آرمان‌گرايانه است. اگر از شعر ما در كشور خودمان لذت ببرند، ملّي مي‌شويم. بعد از ملّي شدن هم افرادي پيدا مي‌شوند كه آثارمان را در كشورهاي ديگر رواج دهند و اگر با مؤلفه‌هاي آنها خوانايي داشت، جهاني شدن هم از دنياي خيال، فاصله خواهد گرفت.

مرادي: ببينيد! كتابي نوشته مي‌شود به اسم « هري پاتر »، در مدت كوتاهي هم جهاني مي‌شود. چرا؟ شايد عده‌اي بگويند تخيل قوي و . . . اما چيزهاي ديگري هست كه به لابيرنت و هفت‌خوان و نمادهاي فكرِ آدم‌ها مربوط مي‌شود. خودِ‌ سلوك براي رسيدن به چيزي فراتر از اكنون و دغدغه‌هايي از اين نوع.

سبزي: البته اين را بگويم كه شعر ما، چون خودمان از آن لذت مي‌بريم و كسان ديگري هم در ايران لذت مي‌برند، با توجه به روحيه‌ي جمعي مردم جهان، خاصيت جهاني شدن هم دارد. ولي اينكه چرا اين اتفاق رخ نمي‌دهد بر مي‌گردد به عواملي كه خارج از حوزه‌ي شعر است مثل سياست. تا حالا فكر كرده‌ايد چرا يك ايراني نوبل ادبيات را نبرده است! در صورتي‌كه ما اين همه شاعر بزرگ داريم، تمدن داريم و اينكه حافظ و سعدي و خيام را همه‌ي دنيا مي‌شناسند.

حسيني: ببخشيد آقاي سبزي! بحث جهاني شدن هم به نوعي با حوزه‌ي التذاذ ادبي مربوط است ولي صحبت اصلي دارد در حاشيه مي‌افتد!

مرادي: من هم موافقم! مسأله‌اي به ذهنم آمد كه بد نيست طرح كنم. به نظر مي‌رسد، لذت را بايد بيشتر در معنا جُست نه در فرم و ظاهر؛ چون فرم مرتباً در حال تغيير است و اين مفاهيم‌اند كه جاودانه و لذت‌آفرين‌اند.

حسيني: ولي هيچ عنصري را نبايد در شعر، برجسته كرد. به هر حال ما زيبائي‌هايي داريم كه صِرف ديدن به آنها پي مي‌بريم، همان‌طور كه خيلي از زيبائي‌ها منشاء معنوي دارند.

مرادي: ببينيد! مثلاً آقاي سبزي گفت كه من از شعر سپهري لذت نمي‌برم، مسلماً اين به خاطر صورت شعرش نيست؛ بابت ذهنيتي است كه پشت نگاه سپهري وجود دارد. او جوري به دنيا نگاه مي‌كند كه ما امروز نمي‌پذيريم. يعني با معنويت شعرش مشكل داريم.

سبزي: وقتي من از سعدي و نظامي و سپهري و شاملو حرف مي‌زنم، بحث تاريخي مي‌شود. هنوز هم از آنها لذت مي‌برم ولي از هر كدامشان به طور كامل اين لذت را نمي‌توانم كسب كنم. از سعدي به خاطر مفاهيم، از نظامي به خاطر اينكه معمار زبان فارسي است، از شاملو هم بابت زبان شعرش لذت مي‌برم. اما هر كدام از اينها يك وجه است در حالي‌كه در شعر روز، من دنبال تمام عناصر هستم. مي‌خواهم به جمعيت برسم. يعني تعادل!

مرادي: به هر حال فكر مي‌كنم بايد معنا را كمي وسيع‌تر در نظر گرفت. شايد كسي بپرسد شعر رؤيايي چه مي‌شود كه بيشتر روي فرم تكيه دارد؟ من مي‌گويم معنايي بوده كه باعث بوجود آمدن اين فرم شده. چرا مثلاً شعر هوشنگ ايراني را زمزمه نمي‌كنيم؟

حسيني: ببينيد! وقتي از معنا صحبت مي‌كنيم، منظورمان يك جهان‌بيني است؛ بينشي كه پشت سطرها خوابيده و خود فرم را هم اين بينش مي‌تواند بسازد. مهم اين است كه چفت و بست شوند يعني هرگاه بينشي داريم و با آن معنايي مي‌سازيم، لباسي مي‌خواهند كه تنشان كنيم تا بشود آنها را عرضه كرد وگرنه در عالم معنا باقي خواهند ماند ولي ما كه با ماديت متن هم درگير هستيم. به اعتقاد من اگر كسي انديشه‌ي خاصي نداشته باشد، قادر نيست فرم مشخصي هم عرضه كند.

خب! كم كم دارد اين احساس هم به من دست مي‌دهد كه همگي آنچه داشتيم، گفته‌ايم. فقط در پايان، دو سه جمله خطاب به خوانندگان اين متن اضافه كنم كه اين گفتگو، تمام حرف‌هايي نيست كه بايد شنيده مي‌شد. ما تنها تلاش كرديم تا لذت ادبي را به چالش بكشانيم. چقدر موفّق شده‌ايم، با شما ياران هميشگي.

 

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

لذت ادبی و حرف های ديگر :: شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

 

زلزله بم را كشت

جمعه پنجم دي‌ماه، بم را هم از دست داديم تا يك‌بار ديگر متوجه شويم كه در « لحظه » زندگي مي‌كنيم؛ خيلي « حرف » مي‌زنيم، خود فريبيم، بي‌برنامه و فراموشكار و چه و چه و چه هستيم.

براي مصيبت‌زدگان و از دست‌رفتگان، جز اندوهي جانگداز و اظهار تأسفي عميق و ابراز همدردي و همراهي، كار ديگري نمي‌توان كرد و مردم خوب ما هم با حد اعلاي توان خود، اين مهم را به نمايش گذاشتند.

امّا اين فاجعه‌ي ماتم‌زا، نقطه‌ي روشن ديگري هم داشت و آن حضور سريع و دلسوزانه‌ي گروه‌هاي نجات جهاني بود. فرانسوي، ترك، كروات، عرب، چك، انگليسي، آمريكايي و ايتاليايي، از هر نژاد و ملّيت، با هر عقيده و ايدئولوژي، تنها به نام انسان بودن، گرد هم آمدند و چه زيباست حضور اينان كه خرابه‌هاي بم و ناله‌هاي دردناك مادران كودك مرده را، به شركت در مراسم كريسمس و حضور در كنار زن و فرزند و رقص و شادماني عيد، ترجيح دادند.

حضورشان را پاس مي‌داريم هر چند تا هميشه، تلخي اين فاجعه با ما خواهد ماند.

خبر

شماره ي 8 و 9 فصلنامه ي تخصصي شعر « هشتاد » به زودي در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت. مي دانيم كه اين بار قدري دير شد، اما در مملكتي كه حوادث بزرگ به هيچ انگاشته مي شود، دير و زود شدن يك شماره از مجله اي كه با همت چند علاقمند به مردم و فرهنگ اين سرزمين آماده مي شود، چندان هم غير قابل هضم نيست. به هر حال اين شماره كه با آثاري از : مجتبي شايگان، هرمز علي پور، محمد علي شاكر، عباس عبادي، بهمن ساكي، مهدي مرادي، مهدي متين‌راد، ميرزا آقا عسكري، علي فتحي مقدم، احمد حسيني، كيانوش كريميان، سياوش سبزي، محمد آشور، رضا بختياري اصل، محمود كريمي و . . . بسته شده، تقديم به مظلومان بم شده است. متني هم كه در بالا آمده به صفحه‌ي اول اين شماره بر مي گردد.

فراخوان:

دوستان خوبم در گروه شعر پيشنهاد، مشغول آماده كردن سومين شماره از اين نشريه « ويژه ي شعر امروز ايران » هستند. دوستاني كه مايل به همكاري هستند مي توانند آثارشان را به نشاني :          اهواز / صندوق پستي 1332 / 61735 و يا نشاني الكترونيك pish_nahad@yahoo.com ارسال نمايند.

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

  :: شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

پدر می دانست . . .

در پيشاني حمله بود

كه بازي دارد باز مي‌شود

حريف راه گرفت

                  شما جناح

دندان مسلّحم را كشيدم

گفتم كلانش الله اكبر مي‌كند

گفتم كور شود چشمي كه خردلي نبيند

گفتم . . .

 

خطْ شير شد، دل شكسته

پرچم به تپه نمي‌رسيد

سينما چندمين هنر بود كه دير رسيد؟

سهرابي بودم كه پدر مي‌دانست . . .

وگرنه فاو بسته بود

كه دنيا آغوش شد

                     خليج، فارس

 

وسط بوديم                   كنار نيامديد

گفتيد زندگي خشابي است كه يدك مي‌كشي

منوّر به قبرم اگر نيامدم

بايد مي‌مُردم كه زندگي كنم

تكليف بودم               هدف شدم

و همچنان پدر مي دانست

تحريف به شاهنامه!

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

پدر می دانست . . . :: جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

كات ! اين صحنه فلاش بك ندارد

« كات! اين صحنه فلاش بك ندارد » نقدي است بر مجموعه‌ي « خيس در سكانس صفر » سروده‌ي « علي ياري » غزلسراي خوب ايلامي كه در شماره‌ي تابستان 1381 فصل‌نامه‌ي هشتاد ( نشريه‌ي تخصصي شعر خوزستان ) به چاپ رسيده است.

در اين مقاله سعي كرده بودم تا حدود زيادي گاردم را نسبت به قالب غزل ـ زنده‌ترين شكل كلاسيك شعر فارسي ـ به نمايش بگذارم. هر چند امروز اگر اين مقاله را تنظيم مي‌كردم، بخش‌هايي از آن عوض مي‌شد ولي از آنجا كه هنوز هم با تفكري كه اين مطلب بر اساس آن تنظيم شده موافقم، ترجيح دادم نوشته‌ام را عيناً در محيط وبلاگ به نمايش بگذارم و اميدوارم دوستان عزيزم جداي از تعارفات معمول كه ظاهراً دامن پرشين بلاگ را هم گرفته، با « كات! اين صحنه فلاش بك ندارد » برخورد كنند / اميدوارم.

ابتدا غزلي از اين مجموعه:

نماي اول اين ماجرا : خيابان … زن ….

برو به سمت هياهوي گيج ميدان زن

بايست رو به خيابان بي شماره ي چپ ]]

درنگ كرد كمي رو به آن خيابان زن

- ] همين كه پنجره اي رو به روت باز شود

بگو كه آمده اي با دلي پشيمان زن ]

…..

هوا خراب شده ، كات ! كار تعطيل است.

نمي شنيد ولي هيج توي باران زن

- ] بايست خانم ! فردا بيا ] ولي گم شد

ميان همهمه ي گنگ عابران آن زن

- ] بايست خانم ! ] اما ! قدم زنان مي رفت

به سمتِ خاطره با گيسوان افشان ، زن

به يادش آمده بود آن شب ، آن شب برفي

و مرد جمله ي « فانوس را بگيران زن »

و بعد از آن شبِ كشدار و پُر توهم بود

گذشت از خودش ، از هرچه داشت ايمان زن

و او كه حالا مادر بزرگ اين قصه ست

شبيه قصه رسيده ست رو به پايان …

كات ! اين صحنه فلاش بك ندارد

« خيس در سكانس صفر » از آن‌دسته مجموعه‌هايي است كه شايد تمام كساني كه با ادبيّات فارسي آشنايي مختصري دارند، لااقل از خواندن يك شعر از آن سري تكان داده و لذّت ببرند؛ البته اين پيش‌بيني علاوه بر بيان موفّقيّت اين مجموعه در جذب مخاطب از قشرهاي مختلف، مي‌تواند به نوعي بيان‌گر يك ضعف عمده نيز باشد، ضعفي كه از اختلاف فاحش فُرم و محتوا و تا حدودي زبان شعرها با همديگر نشأت مي‌گيرند. من نيز به عنوان يك مخاطب از خواندن شش غزل كه تا حدودي با مؤلّفه‌هايم از شعر موفّق خوانايي دارد، لذّت مي‌برم؛ « نقطه غزل تمام » ( ص 5 )، « سلام، آقا من » ( ص 29 )، « چقدر شانه به شانه » ( ص 31 )، « اين صحنه: مرد و » ( ص 51 )، « خانم بزرگ » ( ص 61 ) و « نماي اوّل اين ماجرا » ( ص 63 )، اين مجموعه را شامل مي‌شوند.

احتياج به آوردن دليل نيست، كه در سال‌هاي گذشته تمام صحبت‌ها در باب شعرهايي كه نمونه‌اش در « خيس در سكانس صفر » آمده ( به جز چند غزلي كه نام بردم ) گفته شده و مخاطب شعر امروز، در كوران تئوري‌هاي جديد، حوصله‌ي شنيدن حرف‌هاي تكراري را ندارد. لذا اين مقاله صرفاً نقدي بر همان چند شعر و نه تمام مجموعه است.

غزل، در دو سه دهه‌ي گذشته خصوصاً در چند سال اخير، به نوعي تحت‌الشعاع خط سير شعر سپيد بوده و اين تأثير بي‌شك از آن روست كه سپيد، روند علمي‌تري را دنبال كرده است. زماني‌كه شاعراني همچون « منزوي » و« بهمني » از زبان كليشه‌اي شعر كلاسيك فاصله گرفتند، و آثار زيبايي هم خلق كردند، مدّت‌ها از تثبيت زبان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايي با معيارهاي جديد در شعر آزاد گذشته بود و حالا هم در حالي‌كه اكثر شاعران كلاسيك‌كار، در فرهنگ لغات دنبال معني واژه‌هاي شعر قرن هشتميِ خودشان مي‌گردند و از حافظ و سعدي و مولانا براي قافيه‌هاشان مدد مي‌گيرند، با تلاش كسي مثل « محمد سعيد ميرزائي » يا همين علي ياري كه مي‌آيند و در حد توانشان باورهاي امروز شعر را در غزل مي‌گنجانند و به روز، غزل مي‌گويند، احساس مي‌شود يك شوك موقّتاً اين قالب را از مرگ حتمي نجات داده است.

اگر قبول داشته باشيم كه نياز و تمايلات انسان هر دوره، خصيصه‌هاي هنر آن دوره را بنيان مي‌نهد و شاخص‌هايي كه در شعر امروز خود‌نمايي مي‌كند وابسته به همين نيازهاست، پس لازمه‌ي غزل‌گفتن نيز، توجّه داشتن به آن‌ها مي‌باشد ـ البته به شرط آن‌كه روح غزل كه هويت اصلي اين قالب است به دست فراموشي سپرده نشود ـ .

در اين فرصت، به بررسي ميزان موفّقيّت ياري در به‌وجود آوردن برخي تشابهات بين غزلش با مؤلّفه‌هاي شعر امروز مي‌پردازيم.

دو تكنيك در اين شش غزل، زياد به چشم مي‌خورد: چند صدايي و سپيد‌خواني؛ و طبيعتاً منِ مخاطب، دنبال فلسفه‌ي شاعر در به‌كار بردن اين تكنيك‌ها مي‌باشم. البته اكثر اين غزل‌ها با زبان روايت بيان شده‌اند و چند صدايي در شعر روايي، امري عادي مي‌نمايد. پلي‌فونيك كه از بازوهاي قوي تأويل‌پذيري در شعر محسوب مي‌شود با وارد كردن صداهاي ديگر مي‌تواند چراغ ذهن خواننده براي پيدا كردن نقش خودش در جريان كلّي شعر باشد ولي متأسّفانه در شعر ياري اين اتّفاق رخ نمي‌دهد؛ چند صدايي فقط در سطح به چشم مي‌خورد و شاعر براي ايجاد فضايي باز و گاهاً ابهام‌آميز، فقط به سپيدخواني متوسّل مي‌شود.

سپيدخواني‌هايي كه گاه كار را زيبا كرده، خواننده را مجبور مي‌كند فكر كند، تصميم بگيرد و واژه بگذارد. مانند:

« چقدر شانه به شانه قدم زدم با تو

بپيچ! پيچيدم سمت خانه امّا تو

كه رو به روي دري باز ايستادي باز

خودت نبودي انگار مثلِ مثل چه وقت؟!

چرا نگفتم قبلاً به جز من آيا تو؟ »

( چقدر شانه به شانه ، ص 31 )

گاهي نيز سپيدخواني‌ها، غير ضروري و اجباري به نظر مي‌رسد و تنها به دليل همسنگ نبودن فُرم و محتوا ايجاد شده است. حالا وزن شعر اجازه نداده جمله تمام شود و خواننده مجبور است همان ذهنيّت شاعر كه روي كاغذ پياده نشده را فرض كند:

« خانم! خيال از سر شاعر پريد و رفت

اين دست بشكند كه نه آخر شما چرا؟! »

( نقطه غزل تمام، ص 6 )

« و او كه حالا مادربزرگ اين قصّه است

شبيه قصّه رسيده است رو به پايان »

( نماي اوّل اين ماجرا ، ص 64 )

البته ابهامي كه به آن اشاره شد در تمام شعرهاي ياد شده موقّتي است. شاعر در طول روايت، لايه‌هايي از ابهام را به شعر، تزريق مي‌كند كه البته تا سرانجام شعر، دوام نمي‌آورد. يا در طول غزل بيتي مي‌آيد كه فضاي تفكّرانگيز ساير بيت‌ها را كمرنگ مي‌كند و حتّي كلاً از بين مي‌برد مانند اين بيت از شعر« چقدر شانه به شانه »:

« ادامه سُر خوردم سمت كودكي‌هايم

به سمت لكنت شفاف، آب بابا تو »

كه در واقع به ما اعلام مي‌كند اگر در بيت‌هاي بعدي به صرافت يافتن ارتباط بين اسب و جوجه و آش‌كشك و ناظم و افتاديد، سري به خاطرات دوره‌ي دبستان خود بزنيد!

يا در پايان‌بندي، كليد ابهام، تقديم مخاطب مي‌شود و اين مسأله را كه كاملاً تعمّدي به نظر مي‌رسد مي‌توان به قصّه‌ي شب كودكي تشبيه كرد كه در خلال آن، قصّه‌گو فقط انتظار خوابيدن از بچّه را دارد نه فكر كردن، نتيجه گرفتن و دخيل شدن در اتّفاقات قصّه؛ مانند غزل « خانم بزرگ » كه به دليل ساختار پيچيده‌تر نسبت به ساير شعرها وسپيدخواني‌هايي كه در جاي‌جاي آن ديده مي‌شود مي‌توانست ابهامي زيبا را در خود جاي دهد. تركيبي از سه مكالمه‌ي جداگانه در زمان‌هاي متفاوت، ساختار شعر را تشكيل مي‌دهد. مكالمه‌ي اوّل ميان خانم بزرگ و شخص ثالثي كه مي‌تواند خود شاعر باشد در زمان حال؛ مكالمه‌ي دوّم ميان خانم بزرگ و مردي كه تصويرش در قاب عكس وجود دارد در چهل سال پيش؛ و بالاخره مكالمه‌ي سوّم بين تصوير جواني خانم بزرگ و تصوير مرد ناشناس كه از چهل سال پيش ادامه دارد. امّا در دو بيت پاياني، شاعر باز هم روايت را لو داده و به قولي، قضيّه را كف دست خواننده مي‌گذارد.

امّا علاوه بر مطالب ياد شده، غزل‌هاي منتخب « خيس در سكانس صفر » از زواياي ديگري هم قابل بررسي است كه يكي از آن‌ها معطوف شدن به رديف شعر ياري مي‌باشد. چهار شعر از اين غزل‌ها داراي رديف هستند و اگر با توجّه به فرمشان فرض كنيم جزء آخرين سروده‌هاي اين دفتر هستند، مي‌توانيم به ميزان علاقه‌ي شاعر به استفاده از رديف ‌پي ببريم.

اين تزريق موسيقايي، عنصري از شعر كلاسيك است كه اي‌كاش هرگز توسط نياكان‌ ما ابداع نمي‌شد. شعر كلاسيك به دليل موزون بودن، بالفطره از ضريب آهنگي بالايي برخوردار است و شاعري كه به اين آهنگ اكتفا نمي‌كند براي به‌كار بردن رديف، تنها دو راه پيش رو دارد. او كه در پايان هر نيم‌بيت، يك يا دو يا چند كلمه‌ي تكراري دارد، يا مي‌بايست آن‌قدر انرژي صرف كند كه هر نيم‌بيت چه از لحاظ هجايي و چه مفهومي، با آن كلمات تطبيق پيدا كند، يا نمي‌تواند به اين مهم دست پيدا كند كه در آن‌صورت احساس مي‌شود رديف به زور در كنار واژه‌هاي ديگر كاشته شده و بالطبع از بار معنايي ـ حسي بيت و نهايتاً تمام شعر كاسته مي‌شود.

به عنوان مثال مي‌توان به غزل « اين صحنه: مرد و » توجّه داشت كه هر چند شايد روي هيچ بيتي نتوان انگشت گذاشت و ادّعا كرد رديف با بيت مربوطه به طور كامل، خوانايي ندارد امّا به كلّيّت غزل كه برمي‌گرديم احساس مي‌كنيم اگر رديف نبود، كار زيباتر مي‌شد و اين احساس در بيت بعد از مربّع بيشتر دست مي‌دهد:

« در كوپه‌ي شماره‌ي يك واگن ششم

از مرد مي‌گريخت قراري در ايستگاه »

و يا غزل « نماي اوّل اين ماجرا » كه در چند بيت، واژه‌ي زن نه بار حسّي به دوش مي‌كشد نه بار مفهومي و هر خواننده‌ي معمولي هم اگر اين كلمه را در پايان بعضي بيت‌ها نبيند درك خواهد كرد كه جمله يا خطاب به زن است يا در وصف حال او آمده است:

« ـ همين كه پنجره‌اي رو به روت باز شود

بگو كه آمده‌اي با دلي پشيمان زن! »

« و بعد آن شب كشدار و پر توهّم بود

گذشت از خودش، از هر چه داشت ايمان، زن »

و يا بيت آخر، هر چند شاعر با حذف واژه‌ي زن و گذاشتن نقطه‌چين، سعي كرده بر اين عيب سرپوش بگذارد ولي چاره‌اي نيست، بايد بپذيرد كه من خواننده به جاي نقطه‌چين‌اش، فقط از رديف استفاده خواهم كرد.

آخرين نكته‌اي كه در باب غزل ياري لازم مي‌دانم به آن اشاره كنم، به شوخي‌هايش با اين قالب و فرار از آن برمي‌گردد، كه ظاهراً در ميان كلاسيك‌كاراني كه كار را هم كمي جدّي گرفته‌اند ديگر به صورت يك اپيدمي در آمده است.

كوتاه و بلند كردن نيم‌بيت‌ها، حذف كامل يك نيم‌بيت، جاگذاشتن رديف و كارهايي از اين دست.

« نشسته‌ام به تماشا

بزن، درنگ نكن، مي‌رسي به هر چه كه نيست

به هر چه مي‌خواهي با ترق و بعد فرار

هزار اسب هراسان گريخت از صحنه

ـ به بچّه‌ها گفتم چند قلقلك كافي است

ـ چرا چنين شده امّا ترق؟ و بعد فرار؟!

نماي پاياني‌ـ تيتراژ خوني بود

( سلام، آقا! من ، ص 29 )

« خروس، سيب، سبد سوت مي‌كشد ناظم

اجازه‌آقا! من

كسي به‌جز من باور نكرد حرفاتُ »

( چقدر شانه به شانه ، ص 51 )

البته بايد قبول كرد و قبول كرده‌ايم كه غزل نيز به عنوان يك قالب شعري آن‌قدر تقدّس ندارد كه نشود از عرف آن تخطّي كرد و بالطبع، جسارت‌هاي شاعرانه هم حقّي بر گردن شاعر دارند ولي با وجود تمام اين دانسته‌ها جا دارد اين نوشته را با سؤالي از آقاي ياري و تمام كلاسيك‌كاران متجدّد به پايان برسانم:

« اگر به اين فرم مكانيكي اعتماد داريد و معتقديد در اين چهارچوب مي‌شود با مخاطب ارتباط برقرار كرد، چه لزومي دارد اساس اين قالب را زير سؤال ببريد؟ »

 

 

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

كات ! اين صحنه فلاش بك ندارد :: سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

ما در ظاهراً جريان داريم

گاهي شعر طوري در يك رخداد حل مي شود كه لااقل خود شاعر فكر مي كند به چيز ديگري نبايد فكر كند. سياوش سبزي سرگذشتي است كه اين رخداد است و « ما در ظاهراً جريان داريم » همان است كه فكر مي كنم.

                            « ما در ظاهراً جريان داريم »

تًف به زندگي

كه دورت نمي گردد

كه وِل نمي كند منفعل نباشي

كه نمي گردد

ما نطفه بوديم و عقلمان نمي رسيد

كه است از اول بود بود وُ بود ، اصلاً نيامده بود

عقلمان نمي رسيد

وگرنه ژن ها را طوري مي چيدم كه دست كم . . .

 

خدا شانس بدهد !

حالا هم

فعلت را بكار

پاي كُناري كه خودت مي داني

زندگي در گورهاي دسته جمعي يعني مرگ

كه گيس هاي آبرو را بريده ام براي نبود

براي زندگي

براي ما ـ كه در ظاهراً جريان داريم ـ

براي تو .

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

ما در ظاهراً جريان داريم :: سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب
پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

تاريخ دست من بود

بي دست آمدم از بهشت

تا ببينم

دستي كه من بودم

بريده زير آوار

كجاي كوچه ها گم كه ولم كرديد

ول در شبي

كه الف قامت يار بود

دزفول بود

دنيا

يا / اصلاً

 

مشق ها در زير زمين كه سوادم نم

نم نم ببارد باران امشب

اشهد ان لاي جرز ديوارها

كه بودم بلند

مثل آژير

         موشك

                   دود

مثل گيس مادرم كه بر ملا

مثل گيس

و به سيم آخر

كه نبوديد

تيررس توپ، خانه ي ما بود          نبوديد

دلهره، تاريك بود

خدا نكند            كرد بود

« نَه » بوديد كه نشسته ايد رقم بزنيد

ولي ماضي نبودم            خاطره باشم !

به چفيه هاتان !

         كه بوي خاك نمي دهد

تاريخ دست من بود

كه يادم به خير !

احمد حسيني

 

عناوین مطالب وبلاگ

تاريخ دست من بود :: پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢





بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان
به ترتيب الفبا


گروه هشتاد
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان
سياوش سبزي
مهدي مرادي
بهمن ساكي
محمدعلي شاكر
پويا عزيزي
خدامراد فروهر
طراح قالب  

 
پرژن بلاگ


 

powerd by persianblog

designed by delamgerefte